تبليغاتX
بند انگشتی

سلام دوستان عزيز

اين عكس هارو با نرم افزار فتوشاپ طراحي كردم.خوشحال ميشم با نظرات ارزشمندتون در اين راه راهنماييم كنيد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 



نویسنده :ز. - ساعت 18:47 روز سه شنبه ۳۰ شهريور ۱۳۸۹   |    17 نظر   |    لینک ثابت   |   

اين مطلبو عاشقاي خجالتي بخونن و عبرت بگيرن

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی
صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.
تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو نمیدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .
می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود:
تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........ نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .
 
ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم با خودم فکر می کردم و گریه می کردم
 
اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!!



نویسنده :ز. - ساعت 9:59 روز دوشنبه ۲۱ تير ۱۳۸۹   |    9 نظر   |    لینک ثابت   |   

 

 

دخترها

1-توي ماهيتابه روغن ميريزن

2-زير ماهيتابه رو روشن ميكنن

3-تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن

4-چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن


پسرها

1- توي كابينت بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن

2- توي كابينت پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن

3-ماهيتابه رو رو اجاق گاز ميذارن

4-توي ماهيتابه روغن ميريزن

5-توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن

6-يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن

7- دنبال كبريت ميگردن

8-گاز رو روشن ميكنن و دود آشپزخونه رو برميداره

9-ماهيتابه رو  ميشورن ( بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد)

10- ماهيتابه رو روي گاز ميذارن و توش وغن واقعي ميريزن

11-تخم مرغي رو كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن

12-ميرن سراغ بقالي و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن

13-تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن

14-روغن سوخته رو ميريزن تو سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن

15-تخم مرغ ها رو ميشكنن توي ماهيتابه

16-دنباله نمك دون ميگردن

17-نمكدون خالي رو پيدا ميكنن

18-دنبال كيسه نمك ميگردن و بالاخره پيداش ميكنن

19-نمكدون رو پر از نمك ميكنن

20-صداي گزارشگر فوتبال رو ميشون و ميدوند جلوي تلويزيون

21-نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن

22-بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و مي دوند توي آشپزخونه

23-تخم مرغ هاي سوخته رو توي ظرف ميريزن

24-توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن

25-با چنگال فلزي تخم مرغ ها رو هم ميزنن

26-صداي گل رو اتز گزارشگر فوتبال مي شنون و ميرن جلوي تلويزيون

27-سريع بر ميگردن توي آشپزخونه

28-تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن

29-ماهيتابه رو ميندازن توي سينك

30-دنبال ظرف هاي مسي ميگردن

31-قابلمه مسي رو روي گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن

32-چند دقيقه به تخم مرغ ها زل مي زنن

33-ياد نمك مي افتن و ميرن نمك رو از كنار تلويزيون بر ميدارن

34-چند ثانيه فوتبال تماشا مي كنن

35-ياد غذا مي افتن و ميدوند توي آشپزخونه

36-وي باقيمانده ي تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود  ليز مي خورن

37-نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن

38-قابلمه رو بر مي دارن و بلافاصله ولش مي كنن

39-انگشتاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن

40-با يه پارچه تنظيف قابلمه رو بر ميدارن

41-پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته رو زير پاشون خاموش ميكنن

42-نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون مي خورن

 



نویسنده :ز. - ساعت 17:16 روز پنج شنبه ۱۰ تير ۱۳۸۹   |    15 نظر   |    لینک ثابت   |   

اهالی محترم و بر و بچ ...

جواب را یافیدیم star


قضیه بدین شرح است :



پاسخ ها:

هر یک از 5 مورد بالا نشون دهنده یکی از جنبه های زندگی شماست.

1- زنگ تلفن، نشونه شغل و کار شماست.

2- گریه بچه، نشون دهنده خانواده است.

3- زنگ در خونه، نشون دهنده دوستان شماست.

4- لباس ها، نشون دهنده پول هستن.

5- سر رفتن آب، نشون دهنده میل جنسی هستش.

ترتیب انتخاب های شما نشون دهنده اولویت های ذهن شما در زندگیه!!!!!star






نویسنده :ز. - ساعت 14:56 روز پنج شنبه ۱۰ تير ۱۳۸۹   |    نظر دهید   |    لینک ثابت   |   

آن زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید آن مرد را دوباره ببنید .

 اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید. یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند. نکته ی جالب این كه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند. بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود .

پري جون به آجيت بگو حواسشو بده به خودشخنده



نویسنده :ز. - ساعت 16:1 روز چهارشنبه ۹ تير ۱۳۸۹   |    یک نظر   |    لینک ثابت   |   

زیگموند فروید (۶ مه ۱۸۵۶ - ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹)، پایه گذار علم روانشناسی نوین زادهٔ شهر پریبور در جمهوری چک کنونی و امپراتوری اتریش پیشین است. او در ابتدا یک متخصص اعصاب بود. وی مدرسهٔ روانکاوی را بر مبنای نظریاتش بنیان گذاشت، که بسیاری از رفتارهای انسان تحت تأثیر انگیزه‌های ضمیر ناخودآگاه است؛ که افکار و خاطرات بخصوص ضمیر ناخودآگاه، بویژه از نوع جنسی و پرخاشگرانه، ریشهٔ اختلالات روانی هستند، و اینگونه اختلالات روانی می‌توانند با تبدیل افکار و خاطرات ناخودآگاه به آگاهی از طریق معالجات روانکاوانه، درمان شوند. برخی از کتابهای وی به فارسی ترجمه شده‌اند. از جمله آن‌ها میتوان به کتاب تمدن و گله‌مندان از آن اشاره کرد که تحت عنوان «فرهنگ و ناخوشایندیهای آن» توسط امید مهرگان از آلمانی به فارسی برگردانده شده است. وی یک یهودی اشکنازی بود. با روی کار آمدن نازی‌ها وی در ۱۹۳۸ اتریش را ترک کرد و به اسرائیل رفت. وی پس از مدتی به بریتانیا عزیمت کرد و در همانجا به دلیل ابتلا به سرطان فک درگذشت.

 

تست روانشناسي از زيگموند فرويد

فرض کن که تو خانه هستی و پنج اتفاق زیر همزمان پیش میاد.

1- تلفن زنگ میزنه

2- بچه تان گریه میکنه

3-یکی داره در خونه رو می زنه و صداتون میکنه

4- لباس ها را بیرون روی طناب پهن کرده اید و بارون میگیره

5- شیر آب رو در آشپز خانه باز گذاشتید و آب داره سر ریز میشه

خب حالا با این وضعیت شما به ترتیب کدوم کارها رو انجام میدید؟ یعنی از شماره ی 1 تا 5 رو با چه اولویتی انجام میدید؟



نویسنده :ز. - ساعت 23:16 روز سه شنبه ۸ تير ۱۳۸۹   |    4 نظر   |    لینک ثابت   |   

سلام

راستش مطلب اين پست رو يكي از دوستان برام فرستاده.گفتم شايد كسي در قسمت نظرات بهش توجهي نكنه واسه همين گذاشتمش اينجا.

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به بخش ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد.



به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :



هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم 

 
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم...



امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان

لبخندی به ازای هر اشک

دوستی فداکار به ازای هر مشکل

نغمه ای شیرین به ازای هر آه

و اجابتی نزدیک برای هر دعا



نویسنده :ز. - ساعت 13:20 روز يکشنبه ۶ تير ۱۳۸۹   |    3 نظر   |    لینک ثابت   |   

سلام...

اول از همه...

باباجوووووووووووونم روزت مبارك.ايشالا هميشه سايت بالاي سرمون باشه.خيلي دوستت دارم

و حالا اونايي كه خودشون ميدونن بيان وسط...رقص كردي به افتخار باباهاي گلمون

ميدانيد آيا؟

 فرق روز پدر با روز مادر چيه ؟

روز مادر طلا فروشي ها شلوغ مي شه

اما روز پدر جوراب فروشي ها ..

مي دوني شباهشتون چيه ؟
پول هر دو از جيب بابا مي ره
روز پدر رو به بابای خوب دست و دلبازم تبریک میگم (هم اکنون نیازمند یاری سبز شما می باشیم)bug

 سلام بابا جون . امروز كه داشتم به تقویم نگاه میكردم متوجه یه چیز عجیب تو اون شدم ، نوشته بود : شنبه5 تیر 1389، 13 رجب 1431 26جولاي 2010مصادف با تولد امام اول شیعیان ، حضرت علی (ع) و روز پدر . خواستم ازتون بپرسم واقعا حقیقت داره یا نه !!؟؟




نویسنده :ز. - ساعت 15:40 روز جمعه ۴ تير ۱۳۸۹   |    4 نظر   |    لینک ثابت   |   

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد
مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در
خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از
پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر
پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی
گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک
فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان
فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش
محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد
بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی
که ما چقدر فقیر هستیم!



نویسنده :ز. - ساعت 23:10 روز يکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹   |    8 نظر   |    لینک ثابت   |   

يك تست روانشناسي مهم

یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او رانمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است. و در همان جا عاشق او می شود. اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد. به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟

 چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب های خود را در قسمت نظرات بگذارید

پس از یک هفته جواب بر روی وبلاگ قرار می گیرد



نویسنده :ز. - ساعت 22:50 روز يکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹   |    5 نظر   |    لینک ثابت   |   

12

 


زهره هستم. دانشجوي مترجمي زبان انگليسي.در سال 69 به زمين افتخار دادم كه پاهاي كوچولوموچولومو بذارم روش.ورزش مورد علاقم:کونگ فو تو ا.همين!



خانه
آرشیو وبلاگ
ایمیل مدیر وبلاگ

پیوندهای دیگر

خاطرات پسرک شیطون
خاطرات یک دکتر دیوونه
من و تنهايي
اسمایلی و گذاشتن شکلک
زندگی می گوید اما باز باید زیست
شازده كوچولوي شيطون
هنوز تار موت رو به دنيا نميدم
روابط دختر و پسر
روز گذر
در تللاطم وحشی روزگار نام تو را می جویم
سیب سرخ خورشید
فلفل نبين چه ريزه
مرواریدها
زندگی پر از اشتباه
شهرشب


rss reader
 

Powerd by : blogdoon.com

 


كد تغيير شكل موس